شعر
گفتگو با خدا
خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم
خدا گفت :
_پس می خواهی با من گفتگو کنی !
گفتم اگر وقت داشته باشی
لبخند زد.
گفت :
_وقت من ابدی است .
چه سوالاتی در ذهن داری ، که می خواهی از من بپرسی ؟!
گفتم :
_چه چیز بیش از همه
شما را در مورد انسان متعجب می کند !
خدا پاسخ داد :
_این که آن ها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند.
عجله دارند که زودتر بزرگ شوند،
و بعد که بزرگ شدند
حسرت در دوران کودکی را می خورند .
_این که سلامتیشان را صرف به دست آوردن پول می کنند ،
و پولشان را خرج حفظ سلامتی خود می کنند .
_ این که با نگرانی به آینده
زمان حال
فراموششان می شود ،
آن چنان که نه در آینده زندگی می کنند ،
نه در حال
_این که چنان زندگی می کنند
که گویی هرگز نخواهند مرد ،
و چنان می میرند که گویی
هرگز زنده نبوده اند.
خداوند دست های مرا در دست گرفت
و مدتی هر دو ساکت ماندیم .
بعد پرسیدم :
_به عنوان یک پدر ،
می خواهید فرزندانتان
چه درس هایی از زندگی یاد بگیرند ؟
خدا با لبخند پاسخ داد :
_یاد بگیرند که نمی توان
دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد ،
اما می توان محبوب دیگران شد.
_یاد بگیرند که خوب نیست
خود را با دیگران مقایسه کنند.
_یاد بگیرند که ثروت
کسی نیست که دارایی بیش تری دارد ،
بلکه کسی است که
نیاز کم تری دارد.
_یاد بگیرند ظرف چند ثانیه می توانیم
زخم عمیقی در دل کسانی که دوستشان داریم ، ایجاد کنیم .
و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد .
_یاد بگیرند کسانی هستند
که آن ها را عمیقا دوست دارند ،
اما بلد نیستند احساساتشان را
ابراز کنند یا نشان دهند.
_با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرند .
_یاد بگیرند که همیشه کافی نیست
دیگران آن ها را ببخشند ،
بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند.
_یاد بگیرند که می شود
دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کرد ،
و آن را متفاوت ببینند.
_و یاد بگیرند که من این جا هستم.
همیشه
و همیشه در قلبتان ،
همیشه .





